تبليغاتX
کودکی های ویران شده. _درحال بازیافت !_

کودکی های ویران شده. _درحال بازیافت !_

 

زندگي زيباست اگر خدايي نباشد.

او مخالف لذت بردن از دنياست.

سيماي اصحاب پيامبر در نهح البلاغه:

“آنها صبح مي كردند در حالي كه موهايي ژوليده و چهره هاي غبار آلود داشتند. شب را تا صبح در حال سجده و قيام به عبادت مي گذراندند... با ياد معاد چنان نا آرام بودند گويا بر روي آتش ايستاده بودند... اگر نام خدا برده ميشد چنان مي گريستند. و چون درخت در روز تند باد مي لرزيدند..”

(نهج البلاغه).

 

خدا مخالف خنده است. مخالف لحظه اي آرامش. ما را براي رنج و بدبختي آفريده. واز  كساني  كه در اين دنيا شاد باشند  متنفر است.انسان را به دنيا تبعيد كرده و آرزوي بدبختي او را دارد.

گويي حسادتي پشت سخنانش نهفته. از سوزاندن بندگانش در جهنم لذت مي برد.

او ذهن هاي پويا را مي خشكاند و چشمان را گريان مي كند.

آنچنان بندگان را از عذاب قيامت مي ترساند تا هرگز لبخندي حقيقي بر لبان آنها ننشيند.

بندگان حق شكايت ندارند. اگر كسي اعتراضي داشته باشد (حتي در ذهن) عذابي اليم در انتظار اوست. او جان هاي آزادي خواه را تباه مي كند و و عقل هاي روشن را تاريك.

انسان خوب انسان طبيعي نيست. او از سياهي و لاغري رو به موت است!

موهايي ژوليده و لباسي كه احتمالا از جد بزرگش به ارث رسيده و جز تارو پودي نيست.

سياهي نيمه هاي شب در بيابان دلپذير تر و روشن تر از سياه چالي است كه او ايمان ناميده.

به دروغ خود را مهربان ناميد و تنها براي همان سياه لاغر اندام مهربان است.

او خود را رزاق ناميد و گرسنگي بيداد مي كند

+ نوشته شده در 2008/3/28 21:42 توسط بهار آفتاب |


رو می کنم به آینه من جای آینه می شکنم

رو به خودم داد می زنم : این ٱینه است یا که منم؟

کجایند عقل های روشنی خواه از چراغ هدایت؟

 و کجا یند چشم های دوخته شده به نشانه های پرهیز گاری؟

 افسوس که دنیاپرستان بر متاع پست دنیا هجوم آوردند.

(نهج البلاغه)

 

+ نوشته شده در 2008/3/28 18:58 توسط بهار آفتاب |


 

دلم براي دلت ميسوزد. تو را چگونه رها كنم در حالي كه من ِ مجسم، در ديدگانمي

دلم براي دل تنهايت ميسوزد. تو جز خودت كسي را نداري.

دلم براي دل غريبت ميسوزد.

دلم براي دل غريب بشر ميسوزد.

مي گويند انسان خدايي دارد. آنها را به خدايشان وا مي گذارم. مي بينم پر از اندوه اند.

به كمك آنها مي شتابم؛ مي بينم خدايي دارند از ديدگان من پنهان.

آيا تو هم خدايي داري پنهاني؟

اما من ميگم خدا مال آدمهاي پولداره

در دل تنهايي مناجات ميكني با اصل وجودت.

همانند كودكي شدي كه تنها محبت مي طلبد.

و من چقدر به محبت كردن به تو محتاجم. اما....  كيسه ام تهي است.

+ نوشته شده در 2008/3/28 18:53 توسط بهار آفتاب |


اينم يه تيکه از مولوي جون؛ براي حمايت از حقوق از دست رفته خانوم ها

 

 

گفت پيغمبر: که زن بر عاقلان

غالب آيد سخت و بر صاحب دلان

 

باز بر زن، جاهلان غالب شوند

کاندر ايشان، تندي حَيوان است بند

.

.

.

آنکه از کبرش دلت لرزان بود

چون شوي؟ چون پيش تو گريان شود؟

 

آنکه از نازش دل و جان خون بود

چونکه آيد در نياز، او چون بود؟

 

چون پي يَسْکن اليهاش آفريد

کي تواند آدم از حوا بريد؟

 

آنکه عالم بنده گفتش بودي

کلميني يا حميرا ميزدي

 

.

.

.

 

خوب ديگه به اندازه کافي از خومون تعريف کردم. مي بينيد مولانا نيز طرف دار حقوق زنان بوده...

+ نوشته شده در 2008/3/2 14:24 توسط بهار آفتاب |


تازه فهميدم مشکلش چيه؟

 

وقتي حرفشو گوش ندي؛ حرفتو گوش نميده!

 

بش ميگم تو بدي که اينجوري ايييييييي

 

ميگه حالا يه بد بودني بت نشون بدم که تا حالا نديده باشي!

 

اون وقت ديگه کار نمي کنه، مي افته تو فاز لجبازي حتي کارايي رو هم که دوست داره انجام نميده، از هيچي هيچي لذت نمي بره.

 

امروز بش گفتم اصلا هر چي تو بگي.  تو خوبي، گلي، عالي، هر چي که باشي تو دوست داشتني ترين کوچولوي دنيايي.

 

حالا بگو چي مي خواي؟

 

حرف نزد فقط يه کم گريه کرد.

 

به من اعتماد نداره.

 

ولي حالش بهتر شد.

 

حالا من و کوچولو يه قرار با هم گذاشتيم.

 

اون فقط يه بار ميگه؛ تکرارم نميکنه. يني بايد حواسم و خيلي جمع کنم.

 

حالا بگو چي دوست داري کوچولو؟

در همين زندگي، در همين حرفها، در همين نگاه، تو همين حال در همين اخلاق در همين....

 

چه زيبايي هايي هست؟

+ نوشته شده در 2008/2/24 22:11 توسط بهار آفتاب |


صلاح کار کجا   ومن خراب کجا                ببين تفاوت راه ازکجاست تابکجا

 

دلم زصومعه بگرفت و خرقه سالوس        کجاست دير مغان و شراب ناب کجا

 

چه نسبتست به رندي صلاح و تقوارا        سماء و وعظ  کجا نغمه رباب کجا

 

زروي دوست دل دشمنان چه دريابد         چراغ مرده کجا شمع آفتاب   کجا

 

چو کحل بينش ماخاک آستان شماست         کجارويم بفرما از اين  جناب  کجا

 

مبين بسيب زنخدان که چاه درراه است     کجا همي روي ايدل بدين شتاب کجا

 

بشدکه ياد خوشش بادروزگار وصال          خودآن کرشمه کجا رفت وآن عتاب کجا

 

قرار و خواب زحافظ طمع مدار ايدوست   قرار چيست صبوري کدام و خواب کجا

+ نوشته شده در 2008/2/24 11:59 توسط بهار آفتاب |


 

فكر مي كنم آدم هايي كه وب لاگ مي نويسن تنهان.

 

چون اگه يار داشتن ؛ حرفاشون و به يارشون مي زدن

 

آخه مگه شما ماهتون مرده كه وب لاگ مي نويسين؟؟؟؟؟

 

 

 

نا توانترين افراد كسي است كه نتواند دوست براي خود بيابد و ناتوانتر از او كسي است كه دوستاني كه پيدا كرده از دست بدهد.....

علي(ع)

 

گاه گاهي از خودم مي پرسم درهمين چيزي كه هستم چه زيبا يي هايي نهفته است، در همين چهره، در همين نگاه، در همين لباس، در همين زندگي، در....

 

 

حافظ شراب و شاهد و رندي نه وضع توست

 في الجمله مي كني و فرو مي گذارمت.

+ نوشته شده در 2008/2/23 21:33 توسط بهار آفتاب |


يار مفروش به دنيا که کسي سود نکرد           آنکه يوسف به زر ناصره بفروخته بود

 

اول بگم دلم برات تنگ شده

 

چرا دير به دير....(دير به دير چي ؟؟؟؟؟؟؟؟)

 

نمي دونم چون بهت نياز دارم دوست دارم ، يا چون دوست دارم بت نياز دارم

 

بگذريم...

 

گاهي بايد به حرفش کنم؛ گاهي لجبازي

 

مغزم رو مي گم!!!

 

ترک عادت موجب مرض است، تغيير عادت چي؟؟؟؟؟؟؟

 

شاوِروهُنْ، خالِفوهنْ (علی )

 

با او مشورت کنيد. هر آنچه گفت ضد آن عمل کنيد.

 

شاوروهن خالفوهن نفس توست.                 مردم اندر حسرت فهم درست(مولوي)

 

ظاهرا نفس و گفته.

 

وقتي کار دارم و گيج مي زنم؛ مغزم فرمان ميده: برو پيش رفقا.  ميگه تو روابط اجتماعيت خوب نيييييييي؛ اين چه وضعيه؟؟؟؟؟؟...

 

ميرم اما حالم بدتر ميشه!

اضافه بر سازمان عذاب وجدان ميگيرم.

 

حالا من روانشناس خودم مي شم و تحليل مي کنم. اين اتفاق دو دليل داره.

 

اول اينکه، خوب من نياز به احساس آدما دارم؛  اما تا حالا هيشکي حتي خودم رو درک نکردم.

دو اينکه از طرفي هم کار دارم و عذاب وجدان. برا همين پناه مي برم يه بقيه . بقيه هم لطف مي کنن هيچ کمکي نمي کنن و بنده رو نمي بينن و ...

 

در واقع من برا ديده شدن پيش بقه مي رم

 

عذاب وجدانم بيشتر مي شه که چرا وقت تلف مي کي و قس علي هذا و من بيشتر به اونا پناه مي برم.

 

به اين ميگن سيکل باطل.

 

خلاصه اين که تدبير اين است. در لحظه اوج نياز به ابناي زمين به اتاق خالي اي بروم و خودم احساسم رو ببينم   يا کارم و انجام بدم.

 

حس کردن مردم را به ساعتي ديگر م.کول کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در 2008/2/23 21:32 توسط بهار آفتاب |


 

خيلي برام پيش اومده؛ به کسي محبت کردم يا چيزي بخشيدم اما فقط دشمني پاسخ گرفتم.

 

حتي گاهي تحقير شدم.

 

حالا فکر مي کنم اين همون فاصلة واقعيت از مجاز ِ.

 

کاري که مجازي باشه و فقط براي حرف مردم، حداقل براي من بي فايده بوده. یه جورایی

 

مثل ریاِ. اما وقتي کاري رو قلبا" انجام ميدم؛ منتظر پاسخ نيستم. اما به سمتم برمي گرده.

+ نوشته شده در 2008/2/16 21:11 توسط بهار آفتاب |


اي كه گريزي ز خراجات شاه                 باركش غول بيابان شوي

ديروز خودم رو تازه  شناختم

 

فك كن

سال هاست دارم با اون زندگي مي كنم و نفهميدم

 

و حالا يه پزشك خيلي راحت بم ميگه...

راستي چي  مي شه اگه همه خودشون و رو كنند.

جذاب ميشن

 اما كو جرات ؟؟؟

حالا دليل خيلي چيزا رو مي فهمم.

 

حالا مي فهمم كه چرا...

 

حالا مي دونم دقيقا چي مي خوام...

 

 

چه ميشه كرد!!!!!!

 

 

ديروز داشتم فكر مي كردم چه نفعيي برا يه پزشك داره كه به بقه كمك كنه؟

يا برا يه آدم چه نفعي داره كه به يكي محبت كنه بدون توقع؟؟

 

 

دل آدم عاشق اونو لو ميده. عشق رو نميشه پنهام كرد: اما تظاهر به عشق هم نميشه كرد.

عشق بالاخره يه جا خودشو نشون ميده.

كسي هم كه عاشق نيست....

 

 يه جا خودشو رو ميكنه.

 

 چه جوريه كه بعضيا مي تونن حرف بزنن بعضيا نه!!

 

 

اگه يه آدم لال به يه آدم كر ابراز علاقه كنه چي ميشه؟؟؟

 

شنيده ام سخني خوش كه پير كنعان گفت      فراق يار نه آن مي كند كه بتوان گفت

حديث حول قيامت كه گفت واعظ شهر        كنايتي است كه از روزگار هجران گفت

 

ميگم من يه نظري دارم. اين حافظ احتمالا اول عاشق شده بعدشم به معشوقش نرسيده. در نتيجه اينجوريا عارف شده مثل دانته

 آخه اونم عاشق يه دختره به اسم بياتريس ميشه اما دختره با يكي ديگه ازدواج ميكنه

 

 

در آخر نگيد اينها چه ربطي به هم داره!! مگه همه چيز بايد به همه چيز ربط داشته باشه

 

 

ديس ايز مي

+ نوشته شده در 2008/2/13 18:51 توسط بهار آفتاب |


X

باز گردد عاقبت اين در بلي
رخ نمايد يار شيرين بر بلي
ساقي ما ياد اين مستان كند
يار ديگر با مي و ساغر بلي
نو بهار حسن آيد سوي باغ
بشكفد آن شاخ هاي تر بلي
طاق هاي سبز چون بيندد چمن
جفت گردد ورد و نيلوفر بلي
دامن پر خاك و خاشاك زمين
پر شود از مشك و از عنبر بلي
آن بر سيمين و آن روي چو زرد
اندر آميزند سيم و زر بلي
چون براق عشق از گردون رسيد
وارهد عيسي جان زين خر بلي
من خمش گردم وليكن در دلم
تا ابد رويد ني و شكر بلي


Home

Archive

yahoo

Juno


پیوندهای روزانه

نقاش خانوم
مرموز
هک
یادداشت های یک دختر نارنجی
یه کمی بخند
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


آرشیو موضوعی

یادداشت ها
فلسفه
روان شناسی
تو



پیوندها

stanford university
harvard university
junoقالب های


    تعداد بازديدها:


Design by: juno-Elysian
POWERED BY

RSS