|
این روزها هوا داره سرد میشه و منو یاد جیزی می اندازه که نمی دونم چیه.
از دانشکده متنفرم. امروز با مهناز رفتم دانشکده شون رو دیدم. بزرگ و قشنگ بود. دوست دارم برم جای دیگه. یه جای جدید. با دیدن دانشکدة اون ها یاد nc افتادم. خیلی به گل علاقه داشت همون قدر که به گل علاقه داشت از من متنفر بود. رشتهء ریاضی خیلی باکلاسِ هست و من وقتی سر کلاسم احساس فوق العاده ای دارم. فکر می کنم علاقهء من بیشتر به هندسه و توپولوژی باشه. + نوشته شده در 2007/10/22 14:26 توسط بهار آفتاب |
عدل در ریاضیات چه معنایی دارد؟
فرض کنید دو نفر از کشتی ای بیرون می افتند و به ساحل یک جزیره می رسند. در آنجا گنجی می یابند اما هیچ وسیلۀ اندازه گیری ندارند. چه طور گنج را به طور عادلانه تقسیم کنند؟ یا کیکی را در نظر بگیرید که هیچ شکل هندسی منظمی ندارد. چه طور این کیک را به طور مساوی بین دو نفر تقسیم کنیم؟ + نوشته شده در 2007/10/21 16:42 توسط بهار آفتاب |
توی انتخاب گیر کردم. دنبال آهنگ های جدید می گردم. جدیدا عاقه پیدا کردم html بخوانم. یک راه برای تغییر در روش زندگی. فکر می کنم اینجوری همه چیز تغییر کنه.اااممممم. تغییر امروزم. آهان فهمیدم. به این نتیجه رسیدم که این چیزی که ما الان هستیم. دقیقا همون چیزی که قلبا آرزوی آن را داشتیم. اما چرا من چنین آرزو هایی داشتم؟؟؟؟ + نوشته شده در 2007/10/14 14:34 توسط بهار آفتاب |
امروز خیلی اعصابم خورده.
کلا هروقت می خوام کار فکری کنم اینجوری می شه. وسواس داره پدرم رو در میاره.دیروز کتاب شیطان و دوشیزه پریم را تمام کردم. اون ها برام پول نمی فرستند. دارم فکر می کنم پول از کجا گیر بیارم.شاید در یک لاتری. چیزای قشنگی دیدم که دوست دارم بخرم.به این می اندیشم که چه طور ان ها را به دست بیاورم؟ یه آدم مهربون یه روز اونا رو می بینه و دلش برای من میوزه + نوشته شده در 2007/10/10 14:38 توسط بهار آفتاب |
|
| ||||||