|
تا حالا به آدم های بین سنین ۳۶ـ۴۰ دقت کردی؟
همشون نه؛ ولی بعضی از اون ها که باهوش تر اند، یه دفه عجیب غریب میشن. مثلا شدیدا میرن توی خودشون. بعضی ها از خانه فراری میشن. بعضی خانوم های خانه دار توی این سن همه چیز رو رها می کنن ومی روند دنبال کار های اجتماعی مثل تجارت. دنبال خودشون می گردن. ۴۰ سالگی سن کمال عقل است و آدم ها دوباره توی این سن دچار بحران هویت می شوند. به گذشته و آینده فکر میکنند. نیازشون به توجه و محبت زیاد میشه و انگار دوباره نوجوان می شوند. حتی خیلی ها دوباره عاشق می شوند. + نوشته شده در 2007/11/14 14:12 توسط بهار آفتاب |
سه سال در اثر کتمان عشق عذاب کشیدم.
بیست سال در اثر کتمان نفرت. وحالا فهمیدم من فقط مسئول رفتار های خودم هستم نه دیگران. + نوشته شده در 2007/11/7 11:49 توسط بهار آفتاب |
تمام تلاشم رو می کنم که در چشمانش نگاه کنم. کار سختی است. مخصوصا برای من که عمری خودم رو به
بی تفاوتی زدم. با این حال این کار رو کردم به خاطر خورم نه به خاطر اون.می گن خودت رو کوجیک می کنی اما من مجبورم. + نوشته شده در 2007/10/31 13:9 توسط بهار آفتاب |
وقتی صبح از خواب بیدار می شوم و سیل افکار عجیب غریب به ذهنم می رسه فقط فکر می کنم اون بچه یه حرفی می خواد به من بزنه. + نوشته شده در 2007/10/29 12:51 توسط بهار آفتاب |
اختیار هم یک نوع جبره. وقتی آدم رو توی یک دو راهی می زارن و خیلی فریبکارانه میگن ببین اختیار داری یکیشو انتخاب کن. در واقع انتخابی در کار نیست. شاید من اصلا این دوراهی رو نخوام. یا مثل این که دست هامو با دو تا طناب از دو طرف بسته باشند و از دو طرف بکشند و بگویند انتخاب کن به کدام طرف می خواهی بروی!!! خیلی فریبکارانه است. وقتی با کلی زحمت به یک سمت می روم تازه متوجه می شوم همه چیز مجاز بوده پشت آن راه آنچه وعده داده شده نیست. همه چیز مجازه. واقعیت همون چیزیه که هرگز به ذهن من نمی رسه. وقتی به سمت جریانی می روم همان اتفاقی می افته که بسیار دور از ذهن است. من هرگز احساس رضایت نمی کنم. تنها زمانی این احساس را دارم که کاملا واقعیت را راجع به خودم بگم.در حال حاضر احساس پوچی می کنم. فکر می کنم این حس با شجاعت صادق بودن از بین بره. + نوشته شده در 2007/10/27 12:2 توسط بهار آفتاب |
|
| ||||||