|
نیاز به شکست دارم . من! از خودم شکست بخور. آی آدم ها نگاه کنید من هیچم.
این شکست ها تمام ادعا های من است. نگو گریه کن حتی توان آن را ندارم.به غرورم نگاه کن و عجزم را ببین. تا به حال چه چیز را ثابت کردم؟ نبود خودم را. از من چیزی نپرسید. آنقدر سکوتم سنگین است که حتی خودم یارای آن را ندارم و کلمات سنگین تر از سکوتم .اما آنقرد دوستت دارم که دیگر می خواهم از تو شکست بخورم. من! به من اجازه بده ! + نوشته شده در 2008/1/20 13:58 توسط بهار آفتاب |
حافظ شراب و شاهدو رندی نه وضع توست فی الجمله می کنی و فرو می گزارمت.
دوست دارم سالها در سکوت به تو گوش کنم. تو حرف های زیادی برای نگفتن داری. می شنوم اما تو نمی دانی. می خندی اما نمی دانی من دلیل خنده های تو را هم می دانم. "همه چیز را به چشم نباید دید. رویایت باید بر تو فاش کند که دوستت در بیداری در چه کار است.""نیچه" + نوشته شده در 2008/1/20 13:14 توسط بهار آفتاب |
آیا تا به حال عصبانی شدید؟ یا احساس حقارت کردید؟ وقتی کسی از حرف دیگری خشمگین میشه درواقع از حرف خشمگین نشده. از روشدن واقعیت درونی خشمگین شده. + نوشته شده در 2008/1/13 16:37 توسط بهار آفتاب |
اجازه بدید خودم رو رو کنم و بگم کی هستم.
اجازه می دهم به شما که از من متنفر باشید. نفرت از روی صداقتتان را به عشق ریاکارانه ی تان ترجیح می دهم. هر چه در دل دارید به من یگویید. آن را به جان می خرم. در چشمانم نگاه کنید و حرف بزنید. می دونید که ما نسل جدید طرفدار آزادی بیانیم. آسمان به من فرصت سخن گفتن بده. من شاعر نیستم. + نوشته شده در 2008/1/13 16:27 توسط بهار آفتاب |
در راه عشق مرحله ی قرب و بعد نیست میبینمت عیان و دعا می فرستمت.
نمی گم با من باش لا اقل اجازه بده بهت کمک کنم. بامن حرف بزن حتی داد بزن. ولی بزار از رنجت کم کنم. تو رو می بینم. رنجت را درک می کنم می سوزم و گاهی فقط با یک نگاه سعی می کنم از رنج تو کم کنم. + نوشته شده در 2008/1/13 16:15 توسط بهار آفتاب |
این روزا آسمان با ما مهربون شده. برف میباره و منو یاد سرزمینم می اندازه. من از اونجا چیزی به خاطر نمی آورم. + نوشته شده در 2008/1/13 16:6 توسط بهار آفتاب |
اینجا کجاست؟؟؟
شما که هستید!!! من از کجا آمدم؟؟؟ من در سرزمین خودم با آشنایان خودم بودم. یک روز صبح از خواب بیدار شدم و خودم را (که را؟؟؟) اینجا یافتم. من چیزی از سرزمینم به یاد نمی آورم. اینجا بیگانه ام. + نوشته شده در 2008/1/9 12:43 توسط بهار آفتاب |
من همواره به تو فکر می کنم. به خاطراتی که با هم نداشتیم. زمانی که زیر باران با تو قدم نزدم و ساعت ها در چشمانت ننگریستم و حرف هایی که با هم نزدیم. به آخرین لبخند که هرگزبر لبانت ننشست . وداع پر اشکی که وجود نداشت با این حال من همواره به تو می اندیشم تو که حتی مرا نمی شناسی. اما به تنها چیزی که فکر نمی کنم این است که من که هستم و تو کی هستی؟ تو کجا و من کجا ... من چه می خراهم و تو به دنبال چه هستی. این ها تمام آن چیزی است که هرگز به آن نمی اندیشم.خیال فاصله را از میان می برد. + نوشته شده در 2007/12/31 13:2 توسط بهار آفتاب |
بیایید من را آزار دهید. به من بی توجهی کنید. امیدم را نا امید کنید. تنهایم بگذارید و خودتان خوش
باشید بدون این که حتی لحظه ای به من فکر کنید. این کار را انجام دهید تا بالاخره از شما نا امید شوم. بالاخره بفهمم که باید از نوع بشر ناامید بود. آنقدر مرا در انتظار بگذارید و بروید که انگار اصلا وجود ندارم. آنچنان بهت زده که حتی نتوانم بگریم. اجازه دهید به نامیدی ایمان بیاورم و تنهایی ام را بپذیرم. اما من انرژی فوقالعاده ای دارم روانی نمیشوم. بگذارید از شدت گرسنگی افسردگی بگیرم. اجازه بدهید با خودم لجبازی کنم و شما فقط نظاره کنید. یا اصلا این کار را هم نکنید. میسوزم .که انگار فقط لحظه ای است میان یک انتخاب خاموشی ابدی یا فریاد حرف های نگفته. طلب حق و حقوقم. ایا واقعا کسی به فکر من نیست؟؟ آیا واقعا کسی من را دوست ندارد؟؟ آیا وقتی من فریاد نمی زنم کسی صدای مرا نمی شنود؟؟؟ من لایق عشق نبودم. حتی از شدت تنفر نسبت به خودم عشاقم را کشتم. فکر می کنید خیلی شجاع بودم که تا بحال خود کشی نکردم؟؟ آنقدر ترسو که علنا این کار را نکردم. خود کشی بی صدا. ادامه دارد... + نوشته شده در 2007/12/24 16:22 توسط بهار آفتاب |
حد اقل خوشحالم اگر چیزی ندارم می توانم حسرت آن را داشته باشم.
اگر دوستی ندارم تهایی دوست من است. + نوشته شده در 2007/12/22 14:6 توسط بهار آفتاب |
|
| ||||||