تبليغاتX
کودکی های ویران شده. _درحال بازیافت !_

کودکی های ویران شده. _درحال بازیافت !_

 

خيلي برام پيش اومده؛ به کسي محبت کردم يا چيزي بخشيدم اما فقط دشمني پاسخ گرفتم.

 

حتي گاهي تحقير شدم.

 

حالا فکر مي کنم اين همون فاصلة واقعيت از مجاز ِ.

 

کاري که مجازي باشه و فقط براي حرف مردم، حداقل براي من بي فايده بوده. یه جورایی

 

مثل ریاِ. اما وقتي کاري رو قلبا" انجام ميدم؛ منتظر پاسخ نيستم. اما به سمتم برمي گرده.

+ نوشته شده در 2008/2/16 21:11 توسط بهار آفتاب |


اي كه گريزي ز خراجات شاه                 باركش غول بيابان شوي

ديروز خودم رو تازه  شناختم

 

فك كن

سال هاست دارم با اون زندگي مي كنم و نفهميدم

 

و حالا يه پزشك خيلي راحت بم ميگه...

راستي چي  مي شه اگه همه خودشون و رو كنند.

جذاب ميشن

 اما كو جرات ؟؟؟

حالا دليل خيلي چيزا رو مي فهمم.

 

حالا مي فهمم كه چرا...

 

حالا مي دونم دقيقا چي مي خوام...

 

 

چه ميشه كرد!!!!!!

 

 

ديروز داشتم فكر مي كردم چه نفعيي برا يه پزشك داره كه به بقه كمك كنه؟

يا برا يه آدم چه نفعي داره كه به يكي محبت كنه بدون توقع؟؟

 

 

دل آدم عاشق اونو لو ميده. عشق رو نميشه پنهام كرد: اما تظاهر به عشق هم نميشه كرد.

عشق بالاخره يه جا خودشو نشون ميده.

كسي هم كه عاشق نيست....

 

 يه جا خودشو رو ميكنه.

 

 چه جوريه كه بعضيا مي تونن حرف بزنن بعضيا نه!!

 

 

اگه يه آدم لال به يه آدم كر ابراز علاقه كنه چي ميشه؟؟؟

 

شنيده ام سخني خوش كه پير كنعان گفت      فراق يار نه آن مي كند كه بتوان گفت

حديث حول قيامت كه گفت واعظ شهر        كنايتي است كه از روزگار هجران گفت

 

ميگم من يه نظري دارم. اين حافظ احتمالا اول عاشق شده بعدشم به معشوقش نرسيده. در نتيجه اينجوريا عارف شده مثل دانته

 آخه اونم عاشق يه دختره به اسم بياتريس ميشه اما دختره با يكي ديگه ازدواج ميكنه

 

 

در آخر نگيد اينها چه ربطي به هم داره!! مگه همه چيز بايد به همه چيز ربط داشته باشه

 

 

ديس ايز مي

+ نوشته شده در 2008/2/13 18:51 توسط بهار آفتاب |


سلام

 تازگي فهميدم سقم رو با نه برداشتن.

 

اگه شمام 50% سوالاتي که ازتون مي پرسن يا خودتون از خودتون مي پرسيد رو با نه! جواب ميدي شما

 

هم جزء آدم هايي هستيد که سقتون رو با نه برداشتن. نشانة اصلي اين جور آدم ها

 

1-خيالاتي بودن

 

۲-اعصاب نداشتن

 

۳-شکست يا به سختي پيروز شدن

 

من تصميم گرفتم جواب هر سوال رو مثبت بدم.

 

اول مغزم سوالات عجيب غريب مي پرسيد:

 

آيا ميشه من برم کره مريخ؟

                                  بله، بله، بله، بله، بله، بله

 

آيا ميشه همين الان 100 ميليون دلار برام پيدا شه؟

                                  بله، بله، بله، بله، بله، بله

 

بعد رفت سر سوالات منقول تر!!!!!! (بر وزن منگول تر)

 

آيا ميشه تا يک سال ديگه من 100 ميليون بدست بيارم؟

                                    بله، بله، بله، بله، بله، بله

 حالا معقول تر ميشه؟

آيا ممکه برم سر کار و دستم توي جيب خودم باشه؟

                                    بله، بله، بله، بله، بله، بله

 

حالا مغز درخواست هاي عملي داره

 

آيا ميري فلان جا بَره کار صحبت کني؟

برو با همسايه صحبت کن آْشغالاشو نريزه جلو خونة ما

احساستو نسبت به فلاني بروز بده

اين پيشنهاد مهماني را بپذير

 

اوايل فقط شکست مي خورم؛ ابراز احساسات بي فايده است؛ کار پيدا نمي کنم؛ کسي بَرا حرف من ارزش قايل نيست و....

 

انگار مغزم عادت به شکست داره.

بالاخراه عادت مي کنه به موفقيت

 

مهم اينه که ذهنم با واقعيت داره همخواني  پيدا مي کنه

کيک بزرگ رو کوچولو کردم  

+ نوشته شده در 2008/2/7 15:34 توسط بهار آفتاب |


1ـ رايج ترين نوع, عشاق وابسته هستند

 اين افراد در ابتدا احساسي نسبت به طرف ندارند اما در اثر معاشرت زياد كم كم

علاقه مند مي شوند و نام عشق رواحساسشون مي گذارند  اين افراد در ابراز

 احساسات بسيار لوس اند. فكر مي كنن طرف اگه بره مي ميرن (در حالي كه در

 واقع اين طوري نيست) و خيلي اوقات اعصاب طرف مقابل را خورد مي كنند و

 اگه طرف بخواد ولشون كنه اول كلي گريه مي كنن و التماس بعد كه طرف رفت

(اگه چيز مهمي رو ازدست نداده باشن) ميگن بد هم نشد رفت. خودمانبم چقدر

الكي گريستيم.

 

عشق دخترها به دوست پسر هاشون معمولا از اين نوع ِ

 

2ـ عشق انگلي

 در اين نوع عشق طرف هيچ فايده اي براي معشوق نداره, بلكه مثل

انگل فقط خون او نو مي خوره؛ بدون اون مي ميره؛ در نتيجه اون رو زنداني

مي كنه, آزارش ميده. حتي در حالت جنون آميز معشوق رو شكنجه مي كنه و

 سر حال مياد. در اين نوع عشق, عاشق به هيچ عنوان باعث پيشرفت معشوق

نمي شود بلكه دست و پاي او را مي بندد تا مبادا وي فرار كند. در اين نوع عشق

چاپلوسي در حد اعلاست  و معشوق نقش مادر و عاشق نقش شير خوار را دارد. 

اين نوع عشق در همه افراد يافت مي شود.

 

3ـ عشق همراه با تنفر

 

 در اين نوع عشق, عاشق از اين كه به دنيا آمده سخت شرمنده است و براي حفظ

 آبروي معشوق از او مي خواهد كه نباشد! در اين نوع  عشق گاه (گاهي!) فرد خود

 از عاشق بودن خويش بي اطلاع است. او  متنفراست.  تمام كارها, احساسات,

 رفتار ها و.. معشوق زشت و بد به حساب مي آيد.  معشوق خوب است به شرطي

 كه نباشد, نخندد, حرف نرند, چيري نخواهد, نظر ندهد, اعتراض نكند و... اين

نوع عشق معمولا  در والدين به وجود مي آيد.

 

4ـ عشق ويران گر يا گرگ منشانه

 در اين نوع عشق, معشوق در اوج زيبايي و جذابيت اشت و عاشق در اوج حقارت

 و تنفر از خويش است و خود  از اين موضوع مطلع است. به همين دليل تظاهر به

 اعتماد به نفس بالا مي كند در حالي  كه اعتماد به نفس بينهايت پاييني دارد. او

 در واقع يك مارمولك است.  اين تنها عشقي است كه عاشق از ذات دد

صفت خود مطلع است. در اين نوع فرد از سر حسادت و رشك عشق مي ورزد و

 تنها زماني آرام مي شود كه معشوق را نابود کند. از زيبايي  معشوق رنج مي برد

 و با تخريب او آرامش مي گيرد.

اين علاقه تعداد كثيري از مرد ها (خصوصا از نوع عمله)  به زن ها است.

متجاوزين, جنايت كاران و گاهي پدر نسبت به پسر يا مادر نسبت به دختر

 

 

5ـ عشق خيالاتي يا قهرمان سازي :

در اين نوع فرد در خيالات خود غوطه ور و  با واقعيت شديدا فاصله دارد. از فرد ديگري

 يك بتمن يا قهرمان مي سازد؛ و به او عشق مي ورزد, بدون اين كه به واقعيت وجود

او و توانايي هايش توجهي كند. او هرگز واقعيت را نمي بيند واصلا اطلاعي ندارد كه آيام

معشوق هم او را مي خواهد؟ عشق وي پرستش است.  بيش از اندازه معشوق را

 قبول دارد و تو قعاتش در حد توانايي و خواست معشوق نيست.  در

 اين نوع, عاشق فقط خود و نياز هاي خود را ميبيند. اين احساسي است كه اكثر زنان

 نسبت به شوهر هاي خود دارند. و فرزندان نسبت به والدين و گاهي مردم نسبت به

 رهبر يا حكام. در اين مواقع شوهر يا والدين وظيفه خود مي دانند كه طرف مقبل را

 خوش بخت كنند. آن ها همواره مقصر اند. عاشق نيازمند است و از معشوق خود

 مي خواهد كه خدا  باشد.

اين عشقي ايده آل است. هم عاشق و هم معشوق در عمق ذهن خود خواستار آن

  هستند. اما در اين دنيا قابل رسيدن نيست. در واقع در اين  دنيا غير منطقي است.

 اين بسيار شبيه عشق انگلي است با اين تفاوت كه در اين حالت معشوق نيز

 شرايط  را مي خواهد و از رنج عاشق  احساس گناه مي كند. در واقع در اين جا

 نام عاشق و معشوق جابجا شده.

 

 

  عشق واقعي يا منطقي

اين نوع از سر نياز نيست. عاشق در ابتدا به خود علاقه مند است بعد به معشوق.

او ابتدا به خود احترام مي گذارد و بعد به معشوق. او معشوق را زنداني نمي كند

بلكه معشوق خود از سر رغبت مطيع او مي شود. او باعث رشد معشوق است و

با او رشد مي كند. عمق احساس او را مي فهمد و براي تمام احساسات او ارزش

قائل است.

او را زيبا مي بيند اما نه به طور خيالاتي و غير واقعي بلكه زيبايي هايي در او

مي بيند كه هرگز كسي نديده.

به او انرژي مي دهد و از او انرژي مي گيرد. باعث علاقه مندي وي به زندگي مي

شود نه اين كه او را اسير كند.عاشق قدرتمند است و عشقش افتخار اوست حتي

 بدون ادعا. او حيات مي بخشد و اين مهمترين نشانه اين نوع است.

 

بايد بگم كه اين نوع بسيار نادر است.

 

اما من شخصا عقيده دارم تمام اين انواع مي توانند به عشق واقعي منجر شوند. به

شرطي كه يكي اون وسط بفهمه!!!

 

 

در پايان از نويسنده كتاب كه خودم هستم بخاطر كتابي كه ننوشتم تشكر مي كنم.

+ نوشته شده در 2008/2/6 18:53 توسط بهار آفتاب |


شتر مرغ از هراسبي تند تر مي دود؛ اما او نيز سر خود را سنگين وار به زمين سنگين فرو مي افكند: همچنين است انساني كه هنوز پرواز نمي تواند كرد.

 

زمين و زندگي بهر او سنگين است و گرا نجاني آن را همچنين مي خواهد! اما هر آن كس كه مي خواهد سبك و پرنده وار شود بايد خود را دوست بدارد: من چنين مي آموزانم.

 

بايد خويشتن دوستي را آموخت – من چنين مي آموزانم – با عشقي سالم و درست, چندان كه بتوان نزد خويشتن ماند و سرگردان نگشت.

چنين سرگرداني خود را به نام همسايه دوستي توجيه مي كنند: با چنين كلمات تا كنون به از همه دروغ گفته اند و ريا ورزيده اند.

 

ما را از همان گاهواره واژه ها و ارزش هاي سنگين مي بخشند و اين كابين خود را نيك و بد نام مي نهند. از آن روست كه گناه زندگي را بر ما مي بخشايند!

 

و ما هر چه را كه به كابين دهندمان, فرمان بردارانه روي شانه هاي سخت بر كوهستان سنگلاخ مي كشيم. و چون عرق ريزيم, ما را گويند: آري تاب آوردن زندگي دشوار است!

 

او چون شتري زانو مي زند و اجازه مي دهد خوب بارش كنند

 

 

باري, نا خوش آيندتر از ايشان نزد من كاسه ليسانند و نا خوش آيند ترين جانور بشري اي كه يافتم نام انگل برو نهادم. او نمي خواهد مهر بورزد, اما مي خواهد به بهاي مهر ديگران زندگي كند.

 

من نگون بخت مي نامم آناني را كه يك راه بيش در پيش ندارند: كه يا بايد جانوراني شرير شوند يا رام كننده شرير جانوران

 

آري اين است آموزه من آن كه مي خواهد روزي پريدن آموزد, نخست مي بايد ايستادن و راه رفتن و دويدن و جهيدن و بالا رفتن و رقصيدن.

 

من از بسي راه ها و روش ها به حقيقت خويش رسيده ام. من تنها با يك نردبام تا بلندايي نرفتم..

و هميشه راه را به اكراه پرسيده ام. خوش تر داشتم از خود راه ها بپرسم و جويا شوم.

 

به آناني كه راه را از من پرسيده اند, چنين پاسخ داده ام: اين اكنون راه من است. راه شما كدام است

 

زير راه مطلق در كار نيست.

 

     

                                                                    چنين گفت زرتشت, نيچه

+ نوشته شده در 2008/2/6 12:20 توسط بهار آفتاب |


نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد           

 

بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد

 

كو حريفي كه پيش كرمش غمزده اي           

 

عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

 

 

نه اموال خود را در راه خدايي كه آن مال ها را روزي شما كرد مي بخشيد, نه جان ها را در راه  خداي جان آفرين به خطر مي افكنيد!

 

دوست داريد مردم شما را براي خدا گرامي دارند اما خودتان مردم را در راه خدا گرامي نمي داريد!

 

از فرود آمدن در خانه هاي گذشتگان عبرت بگيريد, و از جدايي با نزديك ترين برادران و دوستان پند بپذيريد.

 

 

                                                                                 نهج البلاغه                                                                                                                     

+ نوشته شده در 2008/2/4 20:53 توسط بهار آفتاب |


به تقليد از يکی از دوستان وب لاگ نويس!

      من يکی رو دلم می خواد که فقط مال من باشه

                                                            فقط

                                                                    فقط

                                                                              فقط مال  خودم

         

           من يکی رو دلم می خواد که هر قدر هر قدرم براش ناز کنم بازم منو بخواد

                        بدونه چون  خيلی می خوامش براش خيلی ناز می کنم

                     چون نمی خوام عشقمون فقط هوس باشه 

                              من کی رو دلم می خواد که حتی وقتی قهر می کنه بدونم هنوز مال منه

                                    

                                     يکی که اين قدر دوسش داشته باشم که

                                                                         حتی بد اخلاقی هاشم دوس داشته باشم

                               

                                       يکی که خيلي درکش کنم

                                                                            انگار اين مهم ترين کاردنياست

         

 

 

 

+ نوشته شده در 2008/2/4 12:19 توسط بهار آفتاب |


چقدر قضاوت سخته. اونچه فکر مي کني درسته، في الواقع غلط است و آنچه فکر مي کني

 

غلطه يه روز مي فهمي که درسته. همه چيز عکسش درسته. اما اون وقت بعضي

 

ها که خيلي حس فلسفي دارند ميگن خود اين جمله هم عکسش درسته . اين جا من

 

تبديل به يه روان شناس ميشم و مي گم : شما فقط دنبال خود نمايي  هستيد و نمي خواهيد

 

حرف را بفهميد. برو جلوي آينه وايسا و فکر کن.... و از اين جور قسم سخن ها.

 

Sami و   faty قرار بود امرو بيان ولي نيومدن. چرا ديگران مي توانند لحظه اي براي

 

خودشان باشند اما من نه ؟؟؟؟  هميشه يا باس يکي باشه که من بش سرويس (ار لحاظ عاطفي !!) بدم يا اون به من.جديداً فهميدم که  قدم از قدم برنمي دارم مگر اين که فک کنم بقيه چي فک مي کنن و بعد توي ذهنم همة کارام از نظر سايرين احمقانه و خنده دار مياد.

 

انگار همه بي کار وايسادن به من بخندن. اما انصافاً يه مدت علناً اين جوري بود. سال اول و دوم خوابگاه. نامردا چقدر منو مسخره کردن.چقدر گريه کردم؛ چقدر دعوا کردم...

 

من= حرف مردم + لجبازي با خودم + خشم + نفرت + نياز + IQ + تحقير + انديشه + سکوت + اضطراب + تنهايي + حسرت + بخل + مهرباني + يکرنگي + صداقت + خيالاتي + خيلي اميدوار+...

 

به نظر شما يه آدم با اين وضع چه حسي داره؟

 

اگه من اين قدر بدم پس چرا اين قدر خاطر خواه دارم؟؟؟؟؟؟؟

 

حتي بين دخترا؟؟؟؟

 

قسم به نفس ملامتگر و حسرت خور.......

 

به اونا محبت نکردم و از دستشون دادم. حالا ديگه مي خوام اخلاقمو عوض کنم و ياد بگيرم بقيه رو دوست داشته باشم

قربان U

+ نوشته شده در 2008/2/3 18:6 توسط بهار آفتاب |


نشود فاش كسي آنچه  ميان من و توست     

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم

پاسخم ده به نگاهي كه زبان من و توست.

                                                    شكيلا

 

 

وقتي بچه بودم  يه داستان شنيدم.

يه روز يه روباهه با يه لكلك مي خواست ازدواج كنه, رفت خواستگاريش لكلكه براش ناز كرد. روباهه ناراحت شد برگشت. بعد لكلكه پشيمون شد رف دنبالش اما روباهه گفت  تو به من چنين گفتي و چنان. اين دفعه لكلك قهر كرد و دوباره روباه رفت دنبالش اما لكلك قبول نكرد . خلاصه اينا جفتشون بره هم ناز كردن و هنوز كه هنوزه به هم نرسيدن.

 

 

اين جا بود كه من فهميدم دو خط موازي در بينهايت به هم ميرسن و يكي از اصول هندسه اثبات شد.

 

 

بعد از شنيدن اين داستان چند تا سوال مهم و قابل تامل برا آدم پيش مياد.

1.      مگه لك لك و روباه  مي تونن با هم ازدواج كنن؟

 

2.      مگه اونا هنوز زندن كه هنوز به هم نرسيدن؟

 

 

سردي سكوت و بشكن           فاصله سزاي ما نيست

                                  ديگه بسمه شكستن              اين جدايي حق ما نيست