|
رو می کنم به آینه من جای آینه می شکنم رو به خودم داد می زنم : این ٱینه است یا که منم؟ کجایند عقل های روشنی خواه از چراغ هدایت؟ و کجا یند چشم های دوخته شده به نشانه های پرهیز گاری؟ افسوس که دنیاپرستان بر متاع پست دنیا هجوم آوردند. (نهج البلاغه) + نوشته شده در 2008/3/28 18:58 توسط بهار آفتاب |
دلم براي دل تنهايت ميسوزد. تو جز خودت كسي را نداري. دلم براي دل غريبت ميسوزد. دلم براي دل غريب بشر ميسوزد. مي گويند انسان خدايي دارد. آنها را به خدايشان وا مي گذارم. مي بينم پر از اندوه اند. به كمك آنها مي شتابم؛ مي بينم خدايي دارند از ديدگان من پنهان. آيا تو هم خدايي داري پنهاني؟ اما من ميگم خدا مال آدمهاي پولداره در دل تنهايي مناجات ميكني با اصل وجودت. همانند كودكي شدي كه تنها محبت مي طلبد. + نوشته شده در 2008/3/28 18:53 توسط بهار آفتاب |
اينم يه تيکه از مولوي جون؛ براي حمايت از حقوق از دست رفته خانوم ها گفت پيغمبر: که زن بر عاقلان غالب آيد سخت و بر صاحب دلان باز بر زن، جاهلان غالب شوند کاندر ايشان، تندي حَيوان است بند . . . آنکه از کبرش دلت لرزان بود چون شوي؟ چون پيش تو گريان شود؟ آنکه از نازش دل و جان خون بود چونکه آيد در نياز، او چون بود؟ چون پي يَسْکن اليهاش آفريد کي تواند آدم از حوا بريد؟ آنکه عالم بنده گفتش بودي کلميني يا حميرا ميزدي . . . خوب ديگه به اندازه کافي از خومون تعريف کردم. مي بينيد مولانا نيز طرف دار حقوق زنان بوده... + نوشته شده در 2008/3/2 14:24 توسط بهار آفتاب |
خيلي برام پيش اومده؛ به کسي محبت کردم يا چيزي بخشيدم اما فقط دشمني پاسخ گرفتم. حالا فکر مي کنم اين همون فاصلة واقعيت از مجاز ِ. کاري که مجازي باشه و فقط براي حرف مردم، حداقل براي من بي فايده بوده. یه جورایی مثل ریاِ. اما وقتي کاري رو قلبا" انجام ميدم؛ + نوشته شده در 2008/2/16 21:11 توسط بهار آفتاب |
شتر مرغ از هراسبي تند تر مي دود؛ اما او نيز سر خود را سنگين وار به زمين سنگين فرو مي افكند: همچنين است انساني كه هنوز پرواز نمي تواند كرد. زمين و زندگي بهر او سنگين است و گرا نجاني آن را همچنين مي خواهد! اما هر آن كس كه مي خواهد سبك و پرنده وار شود بايد خود را دوست بدارد: من چنين مي آموزانم. بايد خويشتن دوستي را آموخت – من چنين مي آموزانم – با عشقي سالم و درست, چندان كه بتوان نزد خويشتن ماند و سرگردان نگشت. چنين سرگرداني خود را به نام همسايه دوستي توجيه مي كنند: با چنين كلمات تا كنون به از همه دروغ گفته اند و ريا ورزيده اند. ما را از همان گاهواره واژه ها و ارزش هاي سنگين مي بخشند و اين كابين خود را نيك و بد نام مي نهند. از آن روست كه گناه زندگي را بر ما مي بخشايند! و ما هر چه را كه به كابين دهندمان, فرمان بردارانه روي شانه هاي سخت بر كوهستان سنگلاخ مي كشيم. و چون عرق ريزيم, ما را گويند: آري تاب آوردن زندگي دشوار است! او چون شتري زانو مي زند و اجازه مي دهد خوب بارش كنند باري, نا خوش آيندتر از ايشان نزد من كاسه ليسانند و نا خوش آيند ترين جانور بشري اي كه يافتم نام انگل برو نهادم. او نمي خواهد مهر بورزد, اما مي خواهد به بهاي مهر ديگران زندگي كند. من نگون بخت مي نامم آناني را كه يك راه بيش در پيش ندارند: كه يا بايد جانوراني شرير شوند يا رام كننده شرير جانوران آري اين است آموزه من آن كه مي خواهد روزي پريدن آموزد, نخست مي بايد ايستادن و راه رفتن و دويدن و جهيدن و بالا رفتن و رقصيدن. من از بسي راه ها و روش ها به حقيقت خويش رسيده ام. من تنها با يك نردبام تا بلندايي نرفتم.. و هميشه راه را به اكراه پرسيده ام. خوش تر داشتم از خود راه ها بپرسم و جويا شوم. به آناني كه راه را از من پرسيده اند, چنين پاسخ داده ام: اين اكنون راه من است. راه شما كدام است زير راه مطلق در كار نيست. + نوشته شده در 2008/2/6 12:20 توسط بهار آفتاب |
تا حالا فکر کرديد چرا زمين گرده؟؟؟ چون از هر جا شروع کنی آخرش برميگردی سر جای اولت. + نوشته شده در 2008/1/28 13:5 توسط بهار آفتاب |
وقتی صدای کمک کمک کسی رو می شنوم قلبم ميلرزه. انگار من مقصرم که یکی ديگه داره غرق ميشه! حسين به يارانش گفت آنقدر از من دور شويد تا فرياد "هل من ناصر ينصرنی" مرا نشنويد آنقدر دور شدم که حتی صدای خودم را هم نمی شنوم + نوشته شده در 2008/1/27 14:5 توسط بهار آفتاب |
يه آدم بامزه به اسم مجنون به من گفته وب لاگش رو ببينم اما آدرس نداده. مث اونايی که آدمو خونشون دعوت می کنن آما آدرس نمی دن. + نوشته شده در 2008/1/27 13:34 توسط بهار آفتاب |
تا چه بازی رخ نمايد بيدقی خواهيم راند عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست شما بجای خودتون می توانيد بازی کنيد من هميشه ترجيه می دهم نفر دوم باشم. آيا نفر دوم همواره بازنده است؟ چقدر يک بازی اهميت داره؟ نيازی نيست به اهميت بازی فکر کنی! فقط بازی کن. اين يک ريسکه که حتی نميدانیم حالت برد و باخت چيست؟ يا اينکه اصلا برد و باختی در کار هست يا نه؟ آخرش می فهمی بايد ببازی تا برنده شی. + نوشته شده در 2008/1/23 17:40 توسط بهار آفتاب |
اختیار هم یک نوع جبره. وقتی آدم رو توی یک دو راهی می زارن و خیلی فریبکارانه میگن ببین اختیار داری یکیشو انتخاب کن. در واقع انتخابی در کار نیست. شاید من اصلا این دوراهی رو نخوام. یا مثل این که دست هامو با دو تا طناب از دو طرف بسته باشند و از دو طرف بکشند و بگویند انتخاب کن به کدام طرف می خواهی بروی!!! خیلی فریبکارانه است. وقتی با کلی زحمت به یک سمت می روم تازه متوجه می شوم همه چیز مجاز بوده پشت آن راه آنچه وعده داده شده نیست. همه چیز مجازه. واقعیت همون چیزیه که هرگز به ذهن من نمی رسه. وقتی به سمت جریانی می روم همان اتفاقی می افته که بسیار دور از ذهن است. من هرگز احساس رضایت نمی کنم. تنها زمانی این احساس را دارم که کاملا واقعیت را راجع به خودم بگم.در حال حاضر احساس پوچی می کنم. فکر می کنم این حس با شجاعت صادق بودن از بین بره. + نوشته شده در 2007/10/27 12:2 توسط بهار آفتاب |
|
| ||||||