|
تازه فهميدم مشکلش چيه؟ وقتي حرفشو گوش ندي؛ حرفتو گوش نميده! بش ميگم تو بدي که اينجوري ايييييييي ميگه حالا يه بد بودني بت نشون بدم که تا حالا نديده باشي! اون وقت ديگه کار نمي کنه، مي افته تو فاز لجبازي امروز بش گفتم اصلا هر چي تو بگي. حالا بگو چي مي خواي؟ حرف نزد فقط يه کم گريه کرد. به من اعتماد نداره. ولي حالش بهتر شد. حالا من و کوچولو يه قرار با هم گذاشتيم. اون فقط يه بار ميگه؛ تکرارم نميکنه. يني بايد حواسم و خيلي جمع کنم. حالا بگو چي دوست داري کوچولو؟ در همين زندگي، در همين حرفها، در همين نگاه، تو همين حال در همين اخلاق در همين.... چه زيبايي هايي هست؟ + نوشته شده در 2008/2/24 22:11 توسط بهار آفتاب |
صلاح کار کجا ومن خراب کجا ببين تفاوت راه ازکجاست تابکجا دلم زصومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دير مغان و شراب ناب کجا چه نسبتست به رندي صلاح و تقوارا سماء و وعظ کجا نغمه رباب کجا زروي دوست دل دشمنان چه دريابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا چو کحل بينش ماخاک آستان شماست کجارويم بفرما از اين جناب کجا مبين بسيب زنخدان که چاه درراه است کجا همي روي ايدل بدين شتاب کجا بشدکه ياد خوشش بادروزگار وصال خودآن کرشمه کجا رفت وآن عتاب کجا قرار و خواب زحافظ طمع مدار ايدوست قرار چيست صبوري کدام و خواب کجا + نوشته شده در 2008/2/24 11:59 توسط بهار آفتاب |
سلام تازگي فهميدم سقم رو با نه برداشتن. اگه شمام 50% سوالاتي که ازتون مي پرسن يا خودتون از خودتون مي پرسيد رو با نه! جواب ميدي شما هم جزء آدم هايي هستيد که سقتون رو با نه برداشتن. نشانة اصلي اين جور آدم ها 1-خيالاتي بودن ۲-اعصاب نداشتن ۳-شکست يا به سختي پيروز شدن من تصميم گرفتم جواب هر سوال رو مثبت بدم. اول مغزم سوالات عجيب غريب مي پرسيد: آيا ميشه من برم کره مريخ؟ بله، بله، بله، بله، بله، بله آيا ميشه همين الان 100 ميليون دلار برام پيدا شه؟ بله، بله، بله، بله، بله، بله بعد رفت سر سوالات منقول تر!!!!!! (بر وزن منگول تر) آيا ميشه تا يک سال ديگه من 100 ميليون بدست بيارم؟ بله، بله، بله، بله، بله، بله حالا معقول تر ميشه؟ آيا ممکه برم سر کار و دستم توي جيب خودم باشه؟ بله، بله، بله، بله، بله، بله حالا مغز درخواست هاي عملي داره آيا ميري فلان جا بَره کار صحبت کني؟ برو با همسايه صحبت کن آْشغالاشو نريزه جلو خونة ما احساستو نسبت به فلاني بروز بده اين پيشنهاد مهماني را بپذير اوايل فقط شکست مي خورم؛ ابراز احساسات بي فايده است؛ کار پيدا نمي کنم؛ کسي بَرا حرف من ارزش قايل نيست و.... انگار مغزم عادت به شکست داره. بالاخراه عادت مي کنه به موفقيت مهم اينه که ذهنم با واقعيت داره همخواني پيدا مي کنه کيک بزرگ رو کوچولو کردم + نوشته شده در 2008/2/7 15:34 توسط بهار آفتاب |
نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد كو حريفي كه پيش كرمش غمزده اي عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد نه اموال خود را در راه خدايي كه آن مال ها را روزي شما كرد مي بخشيد, نه جان ها را در راه خداي جان آفرين به خطر مي افكنيد! دوست داريد مردم شما را براي خدا گرامي دارند اما خودتان مردم را در راه خدا گرامي نمي داريد! از فرود آمدن در خانه هاي گذشتگان عبرت بگيريد, و از جدايي با نزديك ترين برادران و دوستان پند بپذيريد. نهج البلاغه + نوشته شده در 2008/2/4 20:53 توسط بهار آفتاب |
اول از همه بايد يه نفر رو پيدا کنيد که نيازمند شما باشه. چون به آدم نيازمند هميشه ميشه حکومت کرد. نياز مالی از همه چيز مهم تره. اما يادتون باشه اون هميشه بايد محتاج شما بمونه. برای اين کار همواره او را تحقير و مسخره کنيد چون باعث ميشه هرگز به توانايی هاش پی نبرد و هرگز مستقل نشود توجه داشته باشيد که از کار انداختن مغز از همه چبز مهمتر ا ست . اين کار ابتدا بايد با به تمسخر گرفتن تمام ايده ها و حساسات و افکارش صورت گيرد اما هنوز ا حتمال خطر وجود دارد. بنابر اين بايد از ترس های واهی مثل لولو در کودکی و جهنم در بزرگسالی استفاده شود. اگر روزی اين فرد دست به شکايت کرد شروع ميکنيد به ننه من غريبم بازی و اين که چه لطف هايی در حقت کردم و تو چقدر قدر نشناسی. اما با تمام ابن احوال باز هم ممکن است کسی در زندگی او پيدا شود و حقيقت را به او بگويد. بنابر اين از همه مهمتر اين است که آزادی را به هر نحو ممکن از او سلب كنيد حالا مطمئن باشيد می توانيد تمام عقده هايتان را سر او خالی کنيد. مطمئن باشيد اگر همه دنيا همه بدانند شما چقدر بي عرضه هستيد او نمی داند . اين کاری است که قرن ها مرد ها در مقابل زنان, والدين در مقابل فرزندان و قدرتمندان در مقابل ضعفا انجام دادند. + نوشته شده در 2008/1/29 13:27 توسط بهار آفتاب |
ببخشید آقا شما یخ زدید! اجازه میدید آتیشتون بزنم تا زنده شید؟ ببخشید خانوم همسر شما نیاز به تایید و محبت داره. اجازه میدید من به جای شما این کار رو انجام بدم. ببخشید بچه ها پدر شما حوصله بازی با شما رو نداره! اجازه میدید من با اون بازی کنم؟ + نوشته شده در 2008/1/23 13:51 توسط بهار آفتاب |
همیشه به همه نیازمند بودم اما کسی ندید نفهمید... اما منم هیچ وقت نفهمیدم که اونا چقدر به من نیاز دارن. آره غرور قشنگه اما من با خود خواهی اشتباه گرفتمش. + نوشته شده در 2008/1/22 18:5 توسط بهار آفتاب |
مدام گفتگو های من با یک احمق میاد توی سرم. عذابم میده و اینجوری میشه که از خودم و زندگی متنفر میشم. دنبال راه حل می گردم. خلاصه بعضیا بم میگن اگه بدخوا مدخوا داری عکس بده تا پاره کنیم + نوشته شده در 2008/1/22 17:8 توسط بهار آفتاب |
آیا تا به حال عصبانی شدید؟ یا احساس حقارت کردید؟ وقتی کسی از حرف دیگری خشمگین میشه درواقع از حرف خشمگین نشده. از روشدن واقعیت درونی خشمگین شده. + نوشته شده در 2008/1/13 16:37 توسط بهار آفتاب |
تا حالا به آدم های بین سنین ۳۶ـ۴۰ دقت کردی؟
همشون نه؛ ولی بعضی از اون ها که باهوش تر اند، یه دفه عجیب غریب میشن. مثلا شدیدا میرن توی خودشون. بعضی ها از خانه فراری میشن. بعضی خانوم های خانه دار توی این سن همه چیز رو رها می کنن ومی روند دنبال کار های اجتماعی مثل تجارت. دنبال خودشون می گردن. ۴۰ سالگی سن کمال عقل است و آدم ها دوباره توی این سن دچار بحران هویت می شوند. به گذشته و آینده فکر میکنند. نیازشون به توجه و محبت زیاد میشه و انگار دوباره نوجوان می شوند. حتی خیلی ها دوباره عاشق می شوند. + نوشته شده در 2007/11/14 14:12 توسط بهار آفتاب |
|
| ||||||