|
كرآن دو چشم شعله نمي خيزد زان ديدگان مست گنهكارت اشك فريب و راز نمي ريزد گفتم كه آرزوي تو ديگر بار در من نجوشد و نكشد دامن آن شعله نگاه كه جانم سوخت ديگر به خشم سر نكشد از من گفتم كه آن دوچشم خيال انگيز چون شمع شب فروز مسوزد باز دست نياز بر تو نيارم پيش چشمان خفته تو نفروشد ناز گفتم كه ديدگان سخنگويت راز نهان خويش مرا گفته است ديگر در آن دو ديده دريا رنگ امواج خاطرات زو خفته است گفتم كه در ديار فراموشي خلوت گهي بجويم و ينشينم بگريزم از نگاه فسونبارت شادي دهم به خاطر غمگينم آوخ كه سوخت دامن پندارم آوخ كه عشق گمشده باز آمد اوخ كه دست خسته به دامانت باز از سر اميد و نياز آمد چشمان نيلگون تو چون درياست درياي راز و پهنه خاموشي من غرقه به ژرفي اين گرداب چون در شوم به كام فراموشي تاراج چشم هاي تو از من برد گم كرده خاطرات جواني را در من فرو نشاند نگاهت باز آن درد هاي تلخ نهاني را بر ژرفناي نيلي چشمانت راه گريز بر من و دل تنگست اين آسمان آبي مينا رنگ + نوشته شده در 2008/5/28 12:1 توسط بهار آفتاب |
به تقليد از يکی از دوستان وب لاگ نويس! من يکی رو دلم می خواد که فقط مال من باشه فقط فقط من يکی رو دلم می خواد که هر قدر هر قدرم براش ناز کنم بازم منو بخواد بدونه چون خيلی می خوامش براش خيلی ناز می کنم چون نمی خوام عشقمون فقط هوس باشه من کی رو دلم می خواد که حتی وقتی قهر می کنه بدونم هنوز مال منه يکی که اين قدر دوسش داشته باشم که حتی بد اخلاقی هاشم دوس داشته باشم يکی که خيلي درکش کنم. انگار اين مهم ترين کاردنياست + نوشته شده در 2008/2/4 12:19 توسط بهار آفتاب |
نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم پاسخم ده به نگاهي كه زبان من و توست. شكيلا وقتي بچه بودم يه داستان شنيدم. يه روز يه روباهه با يه لكلك مي خواست ازدواج كنه, رفت خواستگاريش لكلكه براش ناز كرد. روباهه ناراحت شد برگشت. بعد لكلكه پشيمون شد رف دنبالش اما روباهه گفت تو به من چنين گفتي و چنان. اين دفعه لكلك قهر كرد و دوباره روباه رفت دنبالش اما لكلك قبول نكرد . خلاصه اينا جفتشون بره هم ناز كردن و هنوز كه هنوزه به هم نرسيدن. اين جا بود كه من فهميدم دو خط موازي در بينهايت به هم ميرسن و يكي از اصول هندسه اثبات شد. بعد از شنيدن اين داستان چند تا سوال مهم و قابل تامل برا آدم پيش مياد. 1. مگه لك لك و روباه مي تونن با هم ازدواج كنن؟ 2. مگه اونا هنوز زندن كه هنوز به هم نرسيدن؟ سردي سكوت و بشكن فاصله سزاي ما نيست ديگه بسمه شكستن اين جدايي حق ما نيست + نوشته شده در 2008/2/1 11:39 توسط بهار آفتاب |
نگاه و اهداف فلسفی!
اگر به تو نگاه نمی کردم برای این نبود که تورو نمی خواستم ببینم برای این بود که جرات دیدن خودم رو نداشتم و حالا اگر به تو می نگرم برای اینکه خودم رو بشکنم تا ورای آن باز هم خودم رو ببینم. + نوشته شده در 2008/1/24 10:55 توسط بهار آفتاب |
وفا و مهر نکو باشد ار بیاموزی مگر نه هر که تو بینی ستمگری داند فراموشت نمی کنم. نه که نمی توانم. نمی خواهم... نمی خوام به خوم خیانت کنم. + نوشته شده در 2008/1/22 18:2 توسط بهار آفتاب |
حافظ شراب و شاهدو رندی نه وضع توست فی الجمله می کنی و فرو می گزارمت.
دوست دارم سالها در سکوت به تو گوش کنم. تو حرف های زیادی برای نگفتن داری. می شنوم اما تو نمی دانی. می خندی اما نمی دانی من دلیل خنده های تو را هم می دانم. "همه چیز را به چشم نباید دید. رویایت باید بر تو فاش کند که دوستت در بیداری در چه کار است.""نیچه" + نوشته شده در 2008/1/20 13:14 توسط بهار آفتاب |
|
| ||||||