|
زندگي زيباست اگر خدايي نباشد. او مخالف لذت بردن از دنياست. سيماي اصحاب پيامبر در نهح البلاغه: “آنها صبح مي كردند در حالي كه موهايي ژوليده و چهره هاي غبار آلود داشتند. شب را تا صبح در حال سجده و قيام به عبادت مي گذراندند... با ياد معاد چنان نا آرام بودند گويا بر روي آتش ايستاده بودند... اگر نام خدا برده ميشد چنان مي گريستند. و چون درخت در روز تند باد مي لرزيدند..” (نهج البلاغه). خدا مخالف خنده است. مخالف لحظه اي آرامش. ما را براي رنج و بدبختي آفريده. واز كساني كه در اين دنيا شاد باشند متنفر است.انسان را به دنيا تبعيد كرده و آرزوي بدبختي او را دارد. گويي حسادتي پشت سخنانش نهفته. از سوزاندن بندگانش در جهنم لذت مي برد. او ذهن هاي پويا را مي خشكاند و چشمان را گريان مي كند. آنچنان بندگان را از عذاب قيامت مي ترساند تا هرگز لبخندي حقيقي بر لبان آنها ننشيند. بندگان حق شكايت ندارند. اگر كسي اعتراضي داشته باشد (حتي در ذهن) عذابي اليم در انتظار اوست. او جان هاي آزادي خواه را تباه مي كند و و عقل هاي روشن را تاريك. انسان خوب انسان طبيعي نيست. او از سياهي و لاغري رو به موت است! موهايي ژوليده و لباسي كه احتمالا از جد بزرگش به ارث رسيده و جز تارو پودي نيست. سياهي نيمه هاي شب در بيابان دلپذير تر و روشن تر از سياه چالي است كه او ايمان ناميده. به دروغ خود را مهربان ناميد و تنها براي همان سياه لاغر اندام مهربان است. + نوشته شده در 2008/3/28 21:42 توسط بهار آفتاب |
|
| ||||||